تبليغاتX
از دوشیزگی تا... زنی کامل

از دوشیزگی تا... زنی کامل

هوای نیمه ابری پائیزی

قاطی شدن بوی نم نم ِ بارون و خاک

صدای دلنواز انریکه و تموم نشدن لذت ِ آهنگ هیرو...

دل ِ آدمو به یه دانس 2 نفره میکشونه

دستای مردونت دور کمرم حلقه بشه

دستای منم دور گردنت...

تلاقی نگاهمون خیلی چیزا رو به یادمون بندازه

زمزمه ای در ِگوش، امیدت رو برای روزای پیش ِ روت بیشتر کنه

.

.

تجسم این صحنه با هر پوک تو وجودت بره و با هر بازدم تو ابرا....



نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 16 توسط مرسده| |
وقتی خودمو با یه آدم معمولی تو یکی از کشورای اروپائی یا جای دیگه [پاکستان، افغانستان و ... رو فاکتور بگیر] مقایسه میکنم دلم میسوزه واسه خودم. به خاطر یه دکل که نمیدونم چه مرگش شده کل خطهای اینترنتی باید چندین روز پیاپی قطع بشه! به کی شکایت کنیم نمیدونم! جواب شکایتت چی میشه نمیدونم! امان از این پیشرفت پسرفت رفته.... بعد میگه : تو چرا انقد از اینجا بدت میاد...


نه اونقد درگیر نشدم که خیلی چیزا یادم بره. زندم، هستم، و خواهم بود مث ِ همیشه.
نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 19 توسط مرسده| |
راس میگن آدم تا چیزی سرش نیاد حالیش نمیشه، آرزوی 1 ساعت خواب بیشترُ دارم. کارم یه جورائی ردیف شده ولی نیاز به یه امتحان کتبی و مصاحبه داره که دارم میخونم. البته از ساعت 9 صبح تا 2 بعد از ظهر میرم کارآموزی، بعد از ظهرها هم که تا میام خونه یکمی خواب و کلاس ورزش شروع میشه، بعضی روزها هم که بعد از اونم زبانکده. تازه اگه بیکار بشم یا باید زبان بخونم یا هزار جور قانون مدنی :-& یا برس به غذا درست کردن و تمیز کردن و هزار جور کوفت دیگه. آخرش هم یه عالمه گله گزار داری برای سر نزدن بهشون یا تلفن نکردن....

معنای زندگی یه جورائی تازه رفته زیر دندونم. هی بالائی خیلی چاکریم....

                                                      ■▫■▫■▫■▫■▫■▫■▫■▫■▫■▫■▫■▫■

- کلاس زبان هم بهتر شده. خنگولا انصراف دادن. ولی باز در سطح بالائی نیست، اون چیزی که دلم میخواد. اما خوب این دیگه بستگی به پشت کار خودم داره...

- بیشتر از قبل متوجه شدم من آدم درس خونی نیستم و متــــــــــــــــــــــــنفرم از درس خوندن از نوع شدید :-& اونم اگه در مورد رشتت نباشه و راجب چیزی که هیچ اطلاعی تا حالا ازش نداشتی. اَاااااااااااااای

- امروز یکی از دوستامُ دیدم که دوست سال اول دوران راهنمائیم بود. اصلا ً نشناختمش، حتی وقتی خودشو معرفی کرد و الکی لبخند بهش میزدم، حتی وقتی شمارمو ازم گرفت، حتی الان که دارم به خودم فشار میارم یادم بیادش ولی نمیاد. اسمش یادمه اما هیچ خاطره ای ازش یادم نمیاد و بودنش...

- برای تاخیر در خوندن پستهاتون ببخشید، وقت کنم حتما میخونم و سر میزنم :x 



پ.ن 1 : عکس وبم چش شده؟ اینم از سایت آپ عکس نایت اسکین. مثلا عضویم! وقت کنم درستت میکنم بعد عزیزم فعلا وقت ندارم :D

پ.ن 2 : دیر و زود داره ولی به همه سر میزنم...

نوشته شده در شنبه 1388/07/18ساعت 20 توسط مرسده| |
وقتی راجب چیزی تقریبا ً هیچ گونه اطلاعی نداری و قاطی میشی با چندین جنس مخالف و تک و تنها وسطشون قرار میگیری تازه معنای مث ِ بید لرزیدنُ میفهمی. این همه سال نرفتم زبانکده حالا که رفتم گیر کردم وسط یه مشت جناب مسدر، خدا رو شکر یکی از یکی خنگ تر :D  اولش که فک کردم کلاسُ اشتباهی رفتم و دنده بک زدم و خانومه منشی گفتش نخیر کلاست درسته! گفتم واااا این کلاس چرا خانوم نداره؟ گفت شما تکی. اشکال نداره شما دانشجو بودین و به این محیطا عادت دارین. تو دلم گفتم آخه خانوم محترم من عادت دارم شاید جوونای مردم عادت نداشته باشن! تازشم اونا که معذب نمیشن، من ِ بدبختم باید عصا قورت داده بشینم سر کلاس. این نیز گذشت و ما رفتیم سر کلاس و با ورود استاد خرسند از اینکه خدا رو شکر حداقل این یکی جنس خودمه. یه نفس راحت کشیدم. بعد از چند دقه وقتی دیدم حتی برای WC رفتن باید انگلیش بلغور کنم اون نفس راحتُ قورت نداده استفراغ کردم :) یکمی که از جو خشک اول کلاس گذشت تازه 2 ریالیم افتاد نه بابا این فقط من نیستم که از یادگیری زبان اجنبی عقب افتادم و تا حالا تبنل بازی در میوردم. تازه از همشونم جلوترم. حداقل بلت بودم یه هــِـــلو تیچــــِــــر ها آر یو ای بکنم....

نزدیک به آخرای کلاس بود که استاد گرام فرمود 2 به 2 گروهی مکالمات امروز رو مرور کنید. من به جناب مسدر بغلیم با لهجه ی شیرینم که بیش از حد دیگه انگلیشش کرده بودم طوری که اگه برم انگلستان یه نموره براشون حرف بزنم میگن وای این یارو از دهاتای اطرافه که لهجه دار میحرفه، یه های ِ مشتی کردم. حالا هی موندم منتظر جواب. دوباره هـــــــــای دادم. دیدم میگه: یعنی چی؟ گفتم : خوب هــــِلو. باز واساده بود بر و بر منو نیگا میکرد. گفتم برادر من یعنی ســـــــــــلام. جواب بنده رو بنما... یه دفه استاد زد رو میز، نو پرژن! این ریختی بود که گرفتم باید خودمُ کنفیکون کنم تا بتونم 2 خط از اون مکالمه رو به این مسدر حالی کنم. از هیچی شانس نیوردیم حتی هم مکالمه ای. برای همون 2 خط مکالمه انقده از خودم شکلک در اوردم که معنی جملاتُ به مسدر برسونم، الانه راحت میتونم با یه آنگولائی با ایما اشاره حرف بزنم. والا....

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 0 توسط مرسده| |
لبان قلوه ایش را محکم بر روی لبانم فشار داد و صدای بوسه را آنچنان قــوس داد که صحه ای بر انجام کارش گذارد و وقتی صورتش را به آرامی کنار برد، لبانش را بر روی هم مالید و به آرامی طوری که صدایش شنیده نشود

: خاله، ماتیکی شد؟

لبان نخودیش را غنچه کرد و به چشمانش لوندی ِ زنانه ای داد و منتظر جواب همانطور دلبرانه ایستاد

: آره خاله

:قرمز ِ قرمز شده؟ مطمئنی؟ دروغ نگیا!

: آره عزیزم. مثل گل سرخ شده. [کُلی خنده ام گرفت چون اصلا ً رنگ رژ ِ من قرمز نبود!]

شالم را از سر باز کرد و به دستم داد و گفت: همونطوری که واسه خودت میبندی برای منم ببند. کفشهای عروسی ِ مادرش را از کمد در آورد و تق تق کنان بر روی سرامیک ها برای خود قدم میزد. وقتی به من رسید دست به کمر ایستاد و گفت

: اَه. آخه کـِــی میشه من برم دانشگاه که بتونم ماتیک بزنم؟


اول گفتم آخه به من چه؟ ولی کمی طول نکشید که شاید حرفم دنیای این کودک را عوض کند و با جدیت موضوع را با الهام مطرح کردم... و تا جائی که حق دخالت داشتم سعی کردم مجابش کنم و کودکی های خودش را جلوی چشمانش آوردم... ولی هیچ گونه تاثیری نداشت! دلم سوخت. برای کودکیــَــش، برای دنیائی که قرار است فردا در آن بزرگی کند، برای حس زیبایش، برای الهامی که فرداهائی نه چندان دور باید بین ِ احساس کودکش و عقاید غلط خودش یکی را انتخاب کند و چه حیف که از الان برایش آمیزه ای قائل نشد...

+ مادر بودن کلمه ای ست که نه در 2 بخش و نه در 4 حرف میگنجد. به تمامی ِ عمرت طولانی ست و به همان اندازه باید کشش دهی. فقط برای نوزاد زائیدن و 2 سال شیر دادن و مراقبت شبانه روزی مادر خوانده نمیشوی. تو مادری برای یک عمر، پدری برای یک عمر. پس از الان که فرزندی، بیاموز چگونه مادری و پدری کنی. روزها و سالها عوض میشوند و تغییرات بیشتری میپذیرند، هر گاه توانستی خود را با همه ی آنان سازگار کنی فکر یک فرشته باش نه اینکه فردایش را به گند بکشی... 



پ.ن : و باز یک زن ما داستانهایش را به تصویر میکشد...

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/05ساعت 2 توسط مرسده| |
میدونی فرق من و تو چیه؟

من میخوام بعد از شناخت زندگی بکنمش ولی تو میخوای بعد از کردن زندگی بشناسیش...


                                              •ˆ•…  .•ˆ•…  .•ˆ•…  .•ˆ•…  .•ˆ•


+ چه حقیقت تلخیه که تو بعضی جوامع مثل ِ جامعه ی ما، اول باید ازدواج کنی و بعد زندگی! [برعکسش خیلی شیرین تر و عقلانی تره به خدا. چرا نمیره تو کلشون! ShiT ]

+ هر مدلی پیچش دادم از این فعل ِ کردن در بیاد یا نشد یا مفهومـــمو نمیرسوند! به من چه! :دی



پ.ن : این روزها خیلی گرفتارم. کمتر سر میزنم :x

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25ساعت 0 توسط مرسده| |
مخاطب خاص ندارد! خیلی از این تو رو سَ نَ نَ هـــــا دیدم، گفتم بنویسمش شاید یکم به خودمون نگاه کنیم. اول از همه هم از خودم شروع میکنم!

چطور خودمونو مجاب میکنیم تو روابط دیگران دخالت کنیم؟ فرضا ً که بهترین دوستتم باشه، خواهر کوچولوت باشه، همسر گرام تشریف داشته باشن، همکلاسی خنگ و احمق،....  آخه به تو چه که فلان کارو کرده و به ناکجا آبادها کشیده شده؟ میزاریمش به پای ِ تجربه و راهنمائی و خیلی چیزای دیگه و حتی فکر نمیکنیم اونم آدمه، برای انجام بعضی کارا و رفتاراش دلایل خودشو داره! 

قاطیش نکنیم با حس دوست داشتن و مهربونی و هدایت! بعضی راهها رو باید رفت، بعضی روابط رو باید برقرار کرد، حتی به صرف غلط بودنش. همه به جای ِ ما، و توو ذهن ِ ما نیستن.

گاهی طرف مقابل فقط میخواد از خودش، روزاش، آدمای زندگیش،... حــــــرف بزنه، فقط شــــــــنیده بشه، نه اینکه به ازای ِ هر حرفی، یه مشاوره بشه...

گاهی باید فقط گوش داد. هــمیــــــن....


                                                      ■₪□₪□₪□₪□₪□₪□₪□₪■       

... فکر میکنم خیلی چیزا رو فقط باید تو خودم نگه دارم!


نوشته شده در یکشنبه 1388/06/22ساعت 12 توسط مرسده| |
- وقتی خواهر شوهرت  خیلی عصبانی داره از بد قلقلی مادر شوهرش گله و شکایت میکنه ، برای آروم کردنش بهش بگی: غصه نخور بابا مادر شوهر تو که خوبه مال من..... و تازه یادت بیفته، بــــه بــــه مادر شوهر یعنی مادر ِ گرام ِ همین موجودی که جلوت نشسته و چشاش از حدقه در اومده! [وقتی خواهر شوهرتو مثل یه دوست بدونی و باهاش خیلی راحت باشی همین چیزاهم داره دیگه!]


- این همه بزک دوزک کرده باشی و به خصوص اینکه عجله هم داشته باشی و قرارت هم با دوستت صمیمیت باشه بعد از چند روز ندیدن و بخواین برید متر کردن ِ خیابون و به دلت یه صابون اساسی برای لحظاتی خوش رو زده باشی، و وقتی میخوای از در ِ خونه بزنی بیرون ببینی آقای همسر درُ از پشت قفل کرده. [آخه وقتی من خونم چطوری میتونه دزد بیاد؟!] حالا تو بگرد این کلیدای صاب مرده رو پیدا کن، مگه میشه؟!... آخرشم با همون بزک دوزک و اشک ریخته و موهای کشیده، زنگ میزنی میگی نمیتونی بیای بیرون و بدتر از اون، اینه که اگه اونم پیشنهاد بده بیاد پیشت نمیتونی درُ روش باز کنی! :-| [تو آخرین مورد اینجوری که یادم میاد کلیدا رو توو در ِ یخچال پیدا کردم :) ]


- اول ازت سوال کنن:   ×: eee مگه شما ازدواج کردی؟      #: بله. 3 سال و نیم میشه.       ×: وااا. چند تا بچه داری؟ 

#: ندارم!       ×: آخی مشکل از توئه یا همسرت؟          #: :-|         [دوس دارم همچین زنائی رو از وسط قیچی کنم]


- وقتی به یـــه دوست خیلی خیلی مثبت و مودب که بدترین و زشت ترین فحشش "بی ادبه" ِ ، میرسی و یادت میره بابا این یکی با بقیه فرق داره، آغوشتو باز کنی و از سر ذوق بگی واااااای چطوری جا.. ؟ خوبی ... خانم؟ کجا بودی تخم...؟ و وقتی میبینی نه معنی حرفاتو فهمیده و نه میتونه پلک بزنه، تازه یادت میفته چه گندی زدی!


- درد و ناراحتی ُ تو وجود ِ یکی ببینی و نتونی حتی برای تسکینش حرفی بزنی و کاری انجام بدی. ذره ذره خودتو بخوری...


- وقتی باید گریه کنی و اشک از این چشای بابا قوریت بیاد، هـِــر هـِــر و کــــِـــر کـــــِـــــر ِخندت هوس کرده باشه خودی نشون بده و به هیچ وجه نشه جلوشُ بگیری! [برعکسشو میشه حالا یه کاری کرد!]


- وسط ِ حس و حال قــِــر دادنت و به خصوص اینکه 2 تا چشم خیلی به خصوص دارن نگات میکنن و کمرتو تا اونجائی که میتونی داری 6 و 8 میدی ، پاشنه ی قـُـزمیت ِ کفشت هوس شکستن کنه و ک.ونت ولو ِ زمین....


- بعد از خوندن ِ یه پـُـست ِ با احساس و نوشتن چندین خط کامنت با همون احساس ، موقع ارسال کامنت ارور بده و از متن ِ کامنتت هم کپی نکرده باشی! اونوخته که روح ِ جـَـد ِ این بلاگفا مورد عنایتت قرار بگیره!



پ.ن : حس ِ بد ِ تمامی ِ این لحظاتُ تجربه کردم. خصوصا ً آخریه و اولیه :دی

پ.ن 2 : تیتراژ ِ پــُستهامو از حالت شماره ای در آوردم. نمیدونم چرا انقدر شماره ها بهم استرس میداد :دی

پ.ن 3 : گور به گور بشی مرسده فردا هم مهمون داری هم مهمونی باید بری و این همه کار داری صبح انجام بدی و تا این وقت بیدار موندی [ساعت 5:16] :-| :دی

پ.ن 4 : [13:15] مهمونی کنسل شد. آخیش. افتاد واسه ماه دیگه. نینی ِ دوستمون امروز واکسن زده و به احتمال زیاد تب میکنه :دی

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/17ساعت 4 توسط مرسده| |

آره همه ی اینا رو با توام. با خود ِ خودت. من اینجا رو ساختم برای خالی شدن خودم و خود بودنم دیگر، پس جای هیچ گله و شکایتی باقی نمیماند. میخواهم تا آنجائی که خالی میشم بهت فحش بدم، کتکت بزنم، روانیت کنم، توئی که انقدر احمقی حتی نمیدونی هر تاری که تو وجودم میشکنی رو با بغل نمیشه حل کرد. دیگه از این آغوشها نمیخوام. مادر شدن احساس کمی نیست که اینگونه با پوزخند و تمسخر جواب رد بهش میزنی. منتظر روزی هستم که بخوای پدر بشی. که از ته دل اینو بخوای. از ته دل خواهش کنی. از ته دل التماس کنی. اون روزه که تمام کینه هائی که ازت جمع کردمُ تـُــــف میکنم تو صورتت. چطور برای این 2 قلوهای تازه به دنیا آمده انقدر بالا و پائین میپری؟ یادته چطور خبر آبستن شدن "ز" را بهم دادی؟ طوری غرق شادی بودی که حتی شک کرده بودم این توئی. دیگه چیزی به اسم غرور در من باقی نزاشتی. دیگه دنبالش نیستم...

- شکستن هیچ شیء ای دیگه آرومم نمیکنه.

- آدم گاهی یه چیزی رو میخواد اما نه به عمل و خواسته ی وجودی، بلکه یه تائید و حتی جواب سر و یه لبخندم بهش رضایت میده و دلت باهاش میره. چیزی رو که واقعا ً میخواسته میفهمه. درک میکنه. یعنی این چند سال زندگی حتی به یه ذره شناخت از من نگذشت؟!...

- خیلی وقته ِ لایق خیانت شدی ولی.... عوضی....



پ.ن 1 : حس خشم امشبم طوریه که حتی میتونم یه آدم رو بکشم. نمیخواستم این حسم یادم بره. هیچ وقت...

پ.ن 2 : گــُــه بزنه به این بلاگفا با این سرعت ...یش. یه کامنت دونی میخوای باز کنی یه قرن طول میکشه.

پ.ن 3 : میدونم احمقم، ولی توو دوست داشتنتـــــ هیچ شکی ندارم! حتی یه ذره!...

مهم نوشت : من قصد بچه دار شدن ندارم و بچه نمیخوام. حداقل تا چند سال آینده! ولی دیشب به هم احساسیش با خودم، قاطی کردنش تو رویا پردازیم، و.... خیلی چیزای دیگه نیاز داشتم. میخواستمش. اما درک نشدم، شناخته نشدم. خیلی سخته ، نه بهتره بگم وحشتناک و غیر قابل باوره بفهمی حتی یه ذره شناخته نشدی و کسی که مثلا ً همراهته هیچی ازت نمیدونه! ShiT


پ.ن 4 : فکر میکردم بعد از گذروندن یه شب بد روز خوبی رو شروع کنم ولی فکرم کور خونده بود! اولین باره حس عصبانیتم انقدر طولانی دوس داره ادامه پیدا کنه.

پ.ن 5 : نه مثل اینکه نمیشه این بلاگ تائیدی نباشه :))

نوشته شده در شنبه 1388/06/14ساعت 23 توسط مرسده| |


- سریعتر از سرعت ِ نور از کوره در میرم و خیلی زود با زبون ِ تــلخم اینو به طرف نشون میدم [البته نمیدونم چرا این نوع اخلاقم فقط مربوط میشه به مادر و همسرم!]

- خدا نکنه رو دنده ی لــَـج بیفتم! اون وقته که خدا هم بیاد پائین [استغفر الله دختر :دی] بگه مرسده ترو جون ِ من اینطوری نکن. میگم نه!

- صفتی به اسم صــبر در من وجود نداره. وقتی جواب ِ چیزی رو میخوام باید همون لحظه بهش برسم و اصلا ً هم گزینه ای به عنوان ِ زمان دادن به طرف مقابلم ندارم! تصمیمی که میگیرم باید عملی بشه و اگه "نـه" توش بیاد زمین و زمانُ یکی میکنم.

- وقتی نیاز به تـنــهائی تو وجودم احساس میشه، باید پاسخ مثبت بهش بدم، و هیچ کس تو زندگیم وجود نداره که اجازه پیدا کنه وارد ِ هاله ی تنهائیم بشه!

-هیچ وقت نتونستم با کسی قــهر کنم و کینه ای از آدما به دل بگیرم. [این بند مختص آقای همسر و مادر نیست!]

- سر قرار ، یا زودتر از موعد مقرر میرسم، یا همون ساعت مقرر میرسم، یا اصلا نمیرسم! دیر اومدن تو کار من نیست!


- شوخـی و شوخی کردن رو دوست دارم، به خصوص تو طرز ِ رفتارم با بقیه، ولی نمیدونم چرا انقدر کفه ی ترازوی ِ  "جدیت" دوست داره پائینتر باشه! [دوست ندارم همچین چیزی رو قبول کنم ولی واقعیته!] & [البته این کفه « جدیتــــــ » بیشتر برای آقای همسر پائینه!]

... زندگی کردن با موجودی مثل من واقعا ً سـخته!



پ.ن 1 : وقتی بعد از نوشتن، نشستم پـُستمو خوندم دلم برای آقای همسر سوخت :))

پ.ن 2 : این About Me 1 بوداااااا! بقیش حالا باشه برای وقتائی که حس و حالی تو خودم دیدم برای گفتن.... خوب من چه کار کنم فقط تلخیا و بد قلقی های ِ خودم تو ذهنم اومد؟ :دی [البته زیاد به صفات ِ خوب، تو من نباید امیدوار بود :)) ]

پ.ن 3: برای اصلاح ِ این "خود" ِ وجودم خیلی تلاش میکنم و همچنان درگیرم، اما تا حالا چیزی عوض نشده! گاهی مدت زمانی کوتاه اونی که دلم میخواد میشه اما باز روز از نو روزی از نو....

پ.ن 4 : زندگی = یک قدم به جلو [ اِهم :-> ]

نوشته شده در جمعه 1388/06/13ساعت 3 توسط مرسده| |